سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

خستگی

6 آبان 1387

تو این یک هفته ای که گذشت خیلی خسته شدم.........آرام در طول روز اصلا نمیخوابه و یکسره بیداره نمیدونم چرا نمیخوابه خسته میشه و خمیازه میکشه ولی باز از رو نمیره موقع شیر خوردن چشمهاشو میبنده و دوست داره تو بغلم باشه به محض این که میزارمش رو تختش چشمهاشو باز میکنه و سرحال سرحال منو نگاه میکنه...........دو روزه که یه ترفند جدید بکار میبرم حالا که این فسقل نمیخوابه برای اینکه کمبود خواب پیدا نکنه میزارم یه یک ساعتی تو بغلم بخوابه فعلا تونستم تا یک ساعت دووم بیارم حالا اگه بتونم سعی میکنم بیشتر تو بغلم نگهش دارم تا حداقل یه کمی بخوابه فقط بدیش اینه که ممکنه این براش عادت بشه و دیگه فقط بخواد تو بغل من بخوابه دکترش گفت با خودت بیارش رو تخت یعنی نزدیک خوردم باشه تا بزارمش رو تخت این کار رو هم امتحان کردم چون خوابش عمیق نیست چشمهاشو باز میکنه در واقع چرت میزنه.........وقتی خسته میشم عصبی میشم و بد اخلاق این دخمل هم که وقتی نق بزنه دیگه خیلی اعصابم بهم میریزه.....خودم هم ناراحت میشم از اینکه با بی حوصلگی با آرام برخورد میکنم تقصیر اون چیه که من خستم یا بی حوصلم یا..........بعضی وقتها آرزو میکنم کاشکی من یک پدر بودم آخه پدر بودن مزایای زیادی داره از جمله اینکه بچه دار شدن هیچ تغییری تو وضعیت شغلی ایجاد نمیکنه و لازم نیست از کارهای مورد علاقه اش چشم پوشی کنه و هزار تا مزیت دیگه البته دیگه نمیتونه از زیر بار خرج و مخارج فرار کنه و دیگه اینکه باید کلی غرولند رو هم تحمل کنه...........
از شوخی گذشته واقعا خستم...یه موقعهایی بیشتر و یه وقتهایی کمتر ولی وقتی برای آرام وقت میزارم و بهش میرسم احساس خیلی خوبی دارم خیلی خوب چون اکثر اوقات نگران این هستم که نکنه من براش مادر خوبی نباشم.......امروز هم روز حمومش بود بردمش حموم و شستمش و باهاش حرف زدم بعدش شیر و ماساژ و لباس و شیر و لالا...شبهایی که حموم میره خوب میخوابه دقیقا مثل ما...تو این چند سال دست تنها بودم تو فوت مامان بعدش ازدواج و اونهمه اعصاب خوردی و مراسم عروسی ،حرفهای مسخره و مزخرف اطرافیان ، تو مراسم عروسی که خیلی لاغر و خسته بودم و بعدش هم کار و حاملگی و الان هم بچه داری...خوبیش این بود که همش مشغول بودم و گرچه خیلی وقتها به چیزهای بدی فکر میکردم ولی همین کار و خستگی باعث میشد از خیلی از فکر و خیالها دور باشم.........تمام آدمهای دور و ورم هم که ادعای کمک داشتند یا نبودن یا اگر هم بودن فقط تماشاچی بودن و پیشنهاد میکردن ولی عملا هیچی ........آزاده اینو گفت اون گفت گفت چرا اینکارو نکرد........مزخرف مزخرف مزخرف
خدارو شکر صد هزار بار شکر که همیشه کمکم کرده...یه موقعهایی از ته قلبم و عاجزانه صداش کردم و اونهم جوابمو داده......یعنی همیشه جواب میده ولی تو این چند مورد واقعا مستاصل شده بودم و یه راه چاره میخواستم...........چند تا از دوستام تو عزا و عروسیم خیلی بهم کمک کردن منهم سعی کردم جبران کنم دوستهایی که نسبت خونی باهام نداشتن ولی واقعا بهم محبت کردن..به این نتیجه رسیدم که برای محبت کردن نیازی نیست خاله دایی عمه یا..کسی باشی میتونی یه غریبه باشی ولی از صدتا فامیل و کس و کار با محبت تر باشی...اگر نمیتونیم مرحمی روی زخم کسی باشیم لااقل نمک رو زخمش نپاشیم.....ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان ....آدم باید خودش رو بزاره جای دیگران ........تعجب میکنم از این آدمهایی که مادرن و ادعای مادری میکنن ولی تو رفتار با دیگران چیزه دیگه ای رو ثابت میکنن لااقل چیزی که رو برای بچه های خودتون نمیخوایید برای بچه های دیگران هم نخواید........واقعا حالم بهم میخوره از اونهمه دروغ و تزویر و ریا...از اونهمه ظاهرسازی و خر کردن دیگران.......یه جا خوندم مسلمون واقعی کسی است که لبخند رو لبش باشه و مشکلاتش رو از بقیه پنهان کنه ولی خوب اگه اینطور باشه اونوقت بقیه چی فکر میکنن ؟نکنه یه وقت فکر کنن که این بنده خداها به اندازه کافی ناراحت نیست ؟نکنه یه وقت بفهمن تو خونشون میخندن و مثل بقیه آدمها هم زندگی میکنن ؟نکنه پیش خودشون فکر کنن بقیه از اونها غمشون بیشتره........بگذریم
واقعا بچه داری سخته.........حاملگی ، زایمان ،شب بیداری مراقبت از بچه ، اینها همه علاوه بر خستگی فیزیکی فشار روحی هم به آدم وارد میکنن......این جور موقعها یه کمک واقعا لازمه ....مخصوصا بعد از زایمان و هفته های اول........زایمان انرژی آدم رو میگیره .......افسردگی بعدش و خستگی و فشار روحی هم رو بهش اضافه کنید........اگه این دوران رو تجربه نکرده باشید احتمالا حرفهای منو درک نمیکنید.......تمام دوستها واطرافیان من بعد از زایمان فقط استراحت میکردن و بقیه کارهاشونو انجام میدادن.......واقعا دست همسرم درد نکنه خیلی خیلی کمکم کرد ولی هر چی باشه اون هم یه مرده و نمیشه خیلی ازش انتطار داشته باشم......هر دو مون بی تجربه بودیم و خسته و کلافه......حموم آرام با باباش بود البته منهم نظارت داشتم .......ناخن گرفتن و ساکت کردن و......همش با بابای آرامه.........من به خواست خودم طبیعی زایمان کردم که بتونم کارهامو بعدش خودم انجام بدم حالا که فکر میکنم میبینم چه خری بودم از همون ساعتی که اومدم خونه افتادم به کار کردن هر چند اگر هم میخواستم تو تخت بخوابم مثل بقیه زائوها کارهارو کی میکرد ؟..........(ادامه دارد)

هیچ نظری موجود نیست: