23 آبان 1387
پارسال این موقع تو دل مامانی بودی. تقریبا دو ماه باردار بودم یعنی هشت هفته.......حالت تهوع و دل پیچه و........اصلا حالم خوب نبود نه جسمی و نه روحی ولی سعی میکردم مثل گذشته باشم و ظاهرم رو حفظ کنم رفتن سر کار واقعا بهم کمک میکرد درسته سخت بود مخصوصا تو اون سرما و برف و یخبندونهای وحشتناک ، از بوی خونه و آشپزخونه حالم بهم میخورد از پیاز سرخ کرده مرغ پخته.........با خودم فکر میکردم این من بودم که آشپزی میکردم ؟چطوری میتونستم دست به مرغ بزنم ؟آشپزخونمون آکبند بود آقای همسر خیلی لطف میکرد واقعا وجودش نعمت بود مرسی مرسی مرسی .قبلا نمیتونستم درک کنم ویار زن حامله چطوریه چطور میشه یکی از همه چیز بدش بیاد...بعد خودم با تمام وجود حسش کردم همش در حال خوردن آب نبات و زنجفیل و...بودم یه موقعهایی میگفتم وای خدایا این سه ماه لعنتی کی تموم میشن روز شماری میکردم چون اولا تو سه ماهه اول احتمال سقط خیلی بالاست و بعدش هم ویار و حالت تهوع و افسردگی و...صبحها هم بالا آوردن فقط خوبیش این بود که معده ام خالی بود ولی دل و روده ام میومد بالا.......بعد از سه ماه همه چیز بهتر شد و اولین آشپزی تو دوران بارداریم پختن قورمه سبزی بود خوشمزه هم شده بود و برادرم رو دعوت کردیم و چهار تایی (من و همسری و داداشی و فسقل تو شکم ) قورمه رو خوردیم.
قبل از بارداری دی 1386 تمام سایتهای بارداری و قبل از باردای و مشاوره و آزمایش رو زیر و رو کرده بودم رفتم دندونپزشکی مشاوره دکتر زنان و کلی آزمایش دادیم یه سری من ویه سری با همسر.........سه ماه اسید فولیک و فروردین 1387 اتمام کارهای دندونپزشکی و آزمایشات و دیگه انتظار برای نی نی .......هر ماه بی بی چک میخریدم و چون برام تازگیها داشت انواع و اقسام مارکها و هر ماه میگفتم حتما این بار نی نی اومده .......مهر 87 رفتم دکتر و گفت عجله نکن آزمایشاتتون مشکلی رو نشون نمیده و حالا حالا وقت دارید........من عجول بودم ولی اعتقادی هم به مصرف دارو نداشتم........گفت این آزمایش رو هم بدین ...........شب اومدیم خونه رفتم سراغ تست برام یه بازی جالب بود.......یه خط قرمز که همیشه ظاهر میشه......دومیش هم اومد !! مثبت بود ذوق کردم و باورم نمیشد و اومدم و گفتم و .........انگار تو هوا بودم معلق بودم یه حس عجیبی بود خیلی عجیب........فرداش رفتم آزمایش خون دادم وصد در صد شد و رفتم دکتر .........خیلی خوشحال بودم و به شکم همه نگاه میکردم و میگفتم خدایا شکم من کی اینطوری گنده میشه ؟ دوستام خیلی خوشحال شدن در جریان بودن که منتظرم و یه عده رو هم فکر میکردم که خیلی ذوق کنن ولی خیلی عادی برخورد کردن نمیدونم شاید برای من خیلی اتفاق مهمی بوده که صد البته بوده................(ادامه دارد )
وقتی هشت هفته بودی و تو شکم مامانت :1.6 سانتی متر بودی و اندازه یه لوبیا قرمز!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر