جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۷

عسل مامان





آرام صبحها که از خواب پامیشه آواز میخونه......یعنی در واقع داد و بیداد میکنه یه موقعهای در طول روز چنان داد و بیدادی راه میندازه که فکر میکنم داره گریه میکنه بعد که میرم پیشش میبینم نه داره برای عروسکش آواز میخونه!!شب هم موقعی که داره خوابش میبره از اون آوازها میخونه......

هنوز نمیتونه بشینه ولی یکی دو روزه وزنش رو رو پاهاش تحمل میکنه.زیر بغلش رو میگرم و پاهاشو رو زمین سفت میکنه قبل از این همش میپرید.قربونش برم خیلی بامزه میشه.اون اوایل که گردن نمیگرفت و نوزاد بود میگفتم خدایا یعنی اون موقع که من بتونم زیر بغلشو بگیرم و بلندش کنم دخترکم چه شکلی میشه....الانم میگم اونموقع که بتونه راه بره وبدو بدو بکنه چه شکلی میشه؟

۹ نظر:

ناشناس گفت...

ʇǝɯɐsıqıɯıɥsɐqɐu ɥǝʇsɐɥʞ ɯɐƃǝq ɯɐʇsɐɥʞ ˙uɐɾ ɥǝpɐzɐ ɯɐןɐs

ناشناس گفت...

˙تمسوبیم یشابن هتسخ مگیم منم

ناشناس گفت...

چه نازه این بچه. مثل عروسکه

ناشناس گفت...

ʍʇq uǝılɐ uɐ ɯı˙sǝssıʞ 'ʇǝǝʍs os sı ʎqɐq sıɥʇ

ناشناس گفت...

واااااااااااااااااااايی!!!! اين دخملت عين عروسکه!!!!! خدا برات نگاهش داره!!!!!... خداااااااای من عروس خودمه!!!!
بووووووووووووس، گااااااااااااااز

ناشناس گفت...

سلام آزاده جان ، من مامان -سحر - مامان باران هستم و یکجورایی با وجودیکه نمی شناسمت ولی یک حس عجیبی نسبت به تو و دخترت دارم شاید بخاطر این است که اسم تنها دختر برادر من هم آزاده است . امیدوارم روزی بشه که همدیگر را از نزدیک ببینیم و بیشتر با هم آشنا بشویم . مراقب عروسک خوشگلت باش و اسپند فراموش نشه!!!

ناشناس گفت...

http://i36.tinypic.com/309q2ck.jpg

ناشناس گفت...

سلام آزاده جان ، برادر زاده من 18 سالش است و امسال دانشگاه قبول شده ، خوش بحالش دوران خوبیرا داره من که بعضی وقتها افسوس می خورم چرا زمان دانشگاه را بخوبی استفاده نکردم. باران مریض شده و خودم هم همینطور . سرمای شدید خورده آب دماغش و اشکش آویزان . خیلی هم بی حوصله شده از شنبه کامل افتاده . خیلی مراقب آرام باش . هوا بد شده آلوده است....

سمانه گفت...

من كه عاشق اين دخمل خوشگلتم..بوسسسس