سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷

آزادی(2)

خلاصه من و برادرم و آرام رفتیم اداره کار.....مثل همیشه ترافیک اعصاب خورد کنی تو خیابونها بود......باز هم همون برخوردها و نظام ادارت دولتی و به مراتب بدتر چون هم شلوغ بود و هم اینکه اکثرا برای شکایت اومده بودن........کارمندها هم دیوار .

خانوم ببخشید این فرم رو کجا ببرم ؟
سکوت.........
عذر میخوام فرمم را تکمیل کردم کجا باید برم ؟
باز هم سکوت............
ببخشید عذر میخوام باید چه غ ***طی بکنم الان ؟
برای بار سوم سکوت
خانم ؟
اینبار پاسخ میدن........از من باید بپرسی ؟کی به شما گفته که باید از من بپرسی ؟تابلو اعلانات رو بخون..............
تابلویی در کار نیست..........به خودم میگم به جای این که این همه حرف بزنی یه کلمه بگو برو فلان جا .........اتفاقی میفته ؟
آهان یادم نبود اینجا اداره دولتیه.

دلم میخواست ادب و نزاکت رو بزارم کنار و داد بزنم سرشون و بگم که...........ولی خوب نمیشد کارم دست اونها بود و هر جا میرفتم یک لبخند ملیح هم رو لبم بود.........بگذریم از شلوغی و این که چند بار مجبور شدم با آرام و برادرم برم اونجا.......در ضمن با شرکت هم تسویه کردم و هفتاد هزار تومان هم بدهکار شدم!! یه مقداری از وامم باقی مونده بود و هم اینکه شرکت از مرخصی زایمانم یه مقداری پول به حسابم واریز میکرد..........باز هم دقیقا یادمه آقای Y چی گفتن.........." یه پولی میریزیم به حسابت دست نزنی ها !! بزار تو یه حساب جداگانه برای آرام "......" علی الحساب این پول رو دریافت کن بعد از اینکه حقوقت رو از بیمه گرفتی مابه التفاوتش رو بهت میدیم" نتیجه این شد که معنی علی الحساب به این صورت تعبیر شد که همه پولهای واریزی رو ازم پس گرفتن.........وقتی پرسیدم منطق این کار چی بود ؟ همون تعریف اخیر علی الحساب رو بیان فرمودن........رفتم و بدهی رو دادم و یه مقداری از حرفهای دلم رو زدم و اومدم بیرون و خلاص. آزاد شدم آزاد آزاد.......دیگه روز ها رونمیشمارم تا ببینم کی باید برگردم سر کار و حالا آرام رو کجا بزارم و چه جوری برم و...........5 سال اونجا کار کردم و الان پشیمون نیستم اگه ناراحتی بوده (که خیلی بوده ) میتونستم زودتر از اینها از اونجا بیام بیرون...........خیلی ناراحت و عصبانی بودم خیلی.............الان دیگه تموم شد.........دیگه هم نمیخوام بهش فکر کنم نهایت یه خاطره خوش که بیاد تو نظرم و بگذره و یه لبخند رو لبم بشینه..........خاطرات خوب هم کم نداشتم .

هیچ نظری موجود نیست: