سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

دلتنگی

چند وقته پیش رفته بودم بانک و به کارمندها نگاه میکردم یک دفعه دلم تنگ شد برای اون روزهایی که میرفتم سرکار صبح زود میرفتم و عصری برمیگشتم بهترین تفریح برام کار بود البته در کنارش خستگیها و اعصاب خوردیهای کار هم بود......با متصدی بانک صحبت کردم با خودم گفتم احتمالا داره به چهره خسته ام نگاه میکنه هر چند که سعی کردم خودم رو خیلی سر حال نشون بدم ....با تمام این حرفها الان با تمام وجود دوست داشتم یه نی نی دیگه تو دلم جا خوش میکرد و منهم کیف میکردم تازگیها وقتی حرف از حاملگی و وسایل بچه و نوزاد میشه حالم بد میشه یه احساس دلتنگی شدیدی بهم دست میده همون که بهش میگن نوستالژیا.....یه دلتنگی شیرین.انتظار خیلی شیرین .......روزشماری تا دیدن روی ماه نینی اینکه بدونی تو هر هفته چند گرم و چند میلیمتر به به وزن و قد جنینت اضافه شده اینکه هر دفعه بری دکتر و صدای قلبش رو گوش بدی......صدای قلب کوچیکش مثل صدای دویدن اسب میمونه تند و تند میزنه.خیلی شیرینه وقتی میری سونوگرافی و نی نی تکون میخوره و بالا و پایین میپره....تکونهاش هم که جای خود داره.........خوب اینها شیرینیهاش هستن استرسها و اضطرابهاش هم کم نبودن حالتهای بد روحی ویار حالت تهوع لعنتی که تموم نمیشد ...نکنه جنین سقط بشه نکنه رشدش متوقف شده باشه نکنه فشار خونت بره بالا دیابت بگیری تو سونو مشکلی باشه نکنه سرما خوردگیت اثر بد بزاره نکنه فلان چیزی رو که خوردی عوارض داشته باشه وای چرا تکونهاش کم شده وای وای وای................خوبیش اینه که مثل هر چیز دیگه ای تو زندگی وقتی زمان میگذره و سختیها کمرنگتر میشن و شیرینیها پر رنگتر...........البته همیشه هم اینظور نیست یه جاهایی هر چقدر هم فکر میکنی چیز حوشایندی پیدا نمیکنی در حالیکه پر بوده از زیباییها.........لحظه تولد رو هم نمیدونم به چی تشبیه کنم وقتی طفل زیباتو میبینی میفهمی خدا خیلی بزرگه خیلی بزرگ.....نوزاد یعنی یه موجود مظلوم بی نهایت زیبا معصوم و در عین حال بی دفاع که هر چی نگاهش کنی ازش سیر نمیشی.......

دختر ناز من سه ساعت بعد از تولد

۱ نظر:

سمانه گفت...

خيلي احساس قشنگيه وقتي ميدوني يك جنين داره از وجود تو حيات ميگيره و بزرگ ميشه و آماده آمدن به اين دنيا و زندگي و وابستگي در كنارت ميشه.