شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

ویروس سمج

7 شهریور 1388

این هفته نه هفته قبلش !!دختر ما گرفتار مریضی شد.از اونجا هم شروع شد که شنبه ساعت سه و چهار نصفه شب بود که بیدار شد منم طبق معمول بهش شیر دادم و خوابید و گذاشتمش تو تختش به محض اینکه گذاشتمش تو تخت بلند شد و شروع کرد به گریه.نق نمیزد و از اون گریه هایی بود که گوله گوله اشک میریخت.بازم شیر و دیگه منو ول نمیکرد نه حاضر بود کنار تخت پیشم بشینه نه بره بغل باباش نه تو تختش بشینه.جیغ میزد و فقط منو میخواست.رفتم پوشکش رو عوض کردم بهش آب دادم ولی بازم میخواست تو بغل من باشه.....تنش هم داغ نبود و نمیدونستم چرا انقدر میترسه و بی قراره...دراز کشیدم و گذاشتم رو سینم (یه موقعهایی اینطوری میخوابه) این کار هم آرومش نکرد و میگفت منم نباید دراز بکشم..خلاصه این چرخه شیر دادن و رفتن تو تخت وبیدار شدن چند بار تکرار شد...یه بار هم گذاشتمش تو تخت و گفتم وقت خوابه......اونهم جیغ و داد و گریه و اشک یه پنج دقیقه ای خودم دووم آوردم ولی دیگه نتونستم و رفتم بغلش کردم دمای بدنش هم نرمال بود.خلاصه بالاخره تو بغلم خوابید و با سلام و صلوات گذاشتمش تو تختش.

صبح که بیدار شدیم دیدم پیشونیش داغه..تب سنج دمای 38 رو نشون میداد و آرام هم تقریبا سر حال بود..قظره استامینوفن بهش دادم دندونش هم در حال در اومدن بود تا حالا هم سابقه نداشت که برای دندون تب کنه.فقط یه کم دمای بدنش بالا میرفت..زنگ زدم به دکتر بهرامی و خانم منشی گفت اصلا نیا چون امروز خیلی شلوغه و فردا ساعت 7 زنگ بزن وقت بگیر.... اون روز اشتها هم نداشت..شب رفتیم بیرون و سرحال بود و شام هم مرغ و نون خورد. شب خوابید و نصفه شب بیدار شد وای خدا پیشونیش داغه داغ بود..تبش رو 38.5 بود و خیلی بی حوصله و نق نقو شده بود پاهاشو شستم قطره دادم پیشونیش رو خیس کردم ( از این کار خوشش نمی اومد) تا بالاخره ساعت پنج خوابید ..

فرداش رفتیم دکتر و یه یک ساعت و نیمی هم معطل شدیم دکتر گفت عفونت گوشه و آنتی بیوتیک و شربت سرماخوردگی تجویز کرد.آرام هم جیغ و گریه رو سر داده بود موقع معاینه گوش و دهن و رفتیم خونه و داروهاش رو گرفتم و داشتم با خودم حساب میکردم انتی بیوتیکش رو کی بدم که دوز بعدی نیفته تو شب و بیدار کردن و دارو دادن بهش سخته تو این شرایط.دیدم درنگ جایز نیست !!ساعت دو و نیم شربت رو خورد و نوبت بعدی میشد دو نیم شب یا به عبارتی صبح.غذا هم که تعطیل بود.خواب هم تعطیل.فقط نق نق نق.دکتر گفت درصورتیکه تب داشت بهش استامینوفن بده..ولی مگه تبش قطع میشد ؟این تب سنج دست من بود و مرتب دمای بدنش رو چک میکردم در همون حد 38 تا 39 درجه در نوسان بود...وقتی استامینوفن رو میخوردو میبردمش حموم بدنش خنک میشد یه مدت که میگذشت باز همون آش و همون کاسه......خلاصه شبها هم خود به خود ساعت دو صبح دختر از داغی بیدار میشد و پاشویه و حموم و دارو و.......این آنتی بیوتیک رو هم با اینکه مزه بدی نداشت نمیخوردو هی میداد بیرون و منم با زور میریختم تو حلقش و میپرید تو گلوشو....باید قاشق قاشق بهش میدام و اونهم کامل همشو میداد بیرون.خلاصه صحنه ای بود بسیار دلنواز البته دیدنش برای کسانی که اعصابشون یه کمی ضعیفه توصیه نمیشد..آقای همسری هم با ما بیدار میشدن.....سه شنبه صبح تب آرام رسید به سی و نه و دو درجه وای دیگه داشتم میمردم چرا این تب لعنتی قطع نمیشه ؟ اون روز آقای همسری هم موندن خونه و رفت برای آرام شیاف استامینوفن گرفت تا سریعتر تبش بیاد پایین.تو اون اوضاع انقدر دلم خواب میخواست.نه شب میخوابیدم نه صبح........تب آرام هم که بدجور اعصابم رو ریخته بود بهم....(ادامه ویروس سمج در پست بعدی)..........

هیچ نظری موجود نیست: