سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

این روزها

16 آبان 1388

این روزها هوا ابریه و بارونی و البته سرد و سوز برف رو میشه حس کرد.از دخترکم بگم که هر روز که میگذره شیرین تر میشه وهر روز من شاهد کارهای جدیدش هستم.

وقتی باردار بودم و تو ماههای اول و مامانهای بارداری رو میدیدم که تو هفته های آخر هستن با خودم میگفتم اوه نی نی اونها خیلی از دختر من بزرگتره.همینطور وقتی آرام یک ماهه شده و مامانها درباره راه رفتن و غذا خوردن صحبت میکردن میگفتم کو تا اون موقع و به نظرم این فاصله زمانی خیلی طولانی بود...ولی الان زمان به سرعت برق و باد میگذره و من هنوز گاهی اوقات میرم تو اون حال و هوا.......بارداری و زایمان و زمانی که آرام نوزاد بود.

الان که نگاهش میکنم میبینم که چقدر کوچکه و چقدر شکننده و چه روحیه لطیفی داره....بی گناه بی گناه......اگه بدترین رفتار رو هم باهاش داشته باشی یک دقیقه بعد همه چیز رو فراموش میکنه و لبخند و نوازش و بوسه رو نثارت میکنه.....من غبطه میخورم به این همه پاکی......به دنیای معصوم کودکی......


۲ نظر:

سمانه گفت...

قربونش برم چقدر ناز شده این دخمل...هزار ماشالا

sahar گفت...

خیلی ناز شدی با این لبباس خوشگلت ...درست مثل فرشته ها