3 اسفند 1388
تعطیلات 22 بهمن ما رفتیم شمال.خطه بابلسر. هوا سرد بود و من و دخترک سرما خوردیم و خلاصه همش درگیر گلو درد و سرفه و تب و.....بودیم......بدلیل همون حس همیشگی شک به دکترهای محترم با دودلی داروهای تجویز شده رو به آرام میدادم البته بعد از اینکه دکتر دوم نسخه دکتر اول رو تاکید کردن!این شکمم (شکم نه ها شک به معنای دودلی )به دکترها بی دلیل نیست بارها شده که برای مریضی خودم رفتم دکتر و دکتر محترم هم بدون اینکه بپرسه از کی اینجوری شدی و علائمت چیه یه چیزی تجویز کرده و منو شوت کرده بیرون.......نمیدونم چرا دکتر رفتن هم برام انقدر سخته تا واقعا مجبور نشم نمیرم.البته در مورد خودم فقط اینطوریم.
خلاصه اش اینکه این سرماخوردگی و سرفه و بی حالی هنوز همراهمونه و همینطور داره انرژی منو میگیره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر