شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

آخر سال

23 اسفند 1388

سلام

روزها به سرعت میگذرن و داریم به آخر سال نزدیک میشیم.خونه تکونیمون هنوز تموم نشده.سه ماهه دیگه آرام دو ساله میشه و من مثل همیشه نمیتونم باور کنم که چه زود گذشت.انگار همین دیروز بود که رفتیم بیمارستان و دخترکم به دنیا اومد.چند روز پیش برگشتم به اون دوران و باز هم دلتنگی اومد سراغم.

تو پست قبلی از حرفهای آرام نوشتم . این روزها دخترم خیلی شیرین شده ماشالله و هر روز کلمات جدیدی به دایره لغاتش اضافه میشه و جملاتش هم فاعل و فعل داره.به بخورم میگه بخوره...فعل خوردن برای خودش و ما و عروسکهاش "بخوره " است. دایی خوابه بابا خوابه.بسته کنم.باز کنم.بیشین (هم برای خودش و هم برای ما و هم برای عروسکهاش)بلیم (بریم ). بیا(با حرکن دست و سر و خیلی هم جدی)بوشوریم.بیاد.بفمایید(بفرمایید)گاپیوته(کامپیوتر)ازونا ازینا(از اونها و از اینها....بیشتر در مورد می می کاربرد داره وقتی از یکیش میخوره و از اون یکی میخواد!!)حموم.شامپو.باخاری.و...

الان آرام منو به اسم صدا میزنه.اوایل که مامان بودم.یه مدت هم مامانی.بعد مامان آزاده.الان هم آزاده.

هرکاری رو که نتونه انجام بده میگه آزاده.دنبالم میگرده میگه آززاددده....صبحها که از خواب پا میشه میگه آزاده.....

صبحها سحر خیزهستن خانوم و نهایت تا ساعت هفت و سی دقیقه بیدار میشن.گاهی هم هفت.در طول روز هم لزومی نمیبینه بخوابه مگر همون یک ساعت که من با خواهش و التماس میگم بیا می می بخور و چشمهات رو ببند.تا من برم یه استراحتی بکنم گل دختر بیدار شدن.باز هم دخترم لزومی نمیبینه تا کمی بشینه. تمام کارهاش در حال ایستاده هست و دائما هم در حال دویدن و راه رفتن و نانای.هر چی رو هم که ببینه میگه بده بده.

تو پست بعدی بیشتر از کارهاش مینویسم.

هیچ نظری موجود نیست: