دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹

مرور زندگی

3 خرداد 1389

دیروز داشتم اتاق آرام رو مرتب میکردم.دخترک رو گذاشتم تو تخت بزرگه و مشغول بازی شد و منم رفتم سراغ کمدش.همه چی قاطی پاتی بود لباسهای زمستونی رو جمع کردم و گذاشتم طبقه پایین.باید بگم که شلوغ کاری این قسمت مربوط به خودمه چون دست آرام بهش نمیرسه و کشوهای پایین هم چیز خاصی نمیزارم تا آرام با خیال راحت باز و بستشون کنه و بازی کنه.

دونه دونه لباسهاش رو مرور میکردم و آرام رو تو لباسها تصور میکردم آخه یه سری از لباسهاش رو نگه داشتم.....سر همی های نوزادی رو میبوسیدم و با دقت تاشون میکردم...این قسمتش دیگه ;hv دل بود...روی لباسهایی که هنوز نپوشیده و اندازه اش نشده کاور کشیدم و آرام هم اومد کمکم و یه چند تایی رو تست کرد.....یه جفت کفش رو پاش کرد به علاوه یه پیراهن سفید و به قول خودش عروس خانوم شد.منم با حوصله بقیه کارم رو انجام دادم.

هر چند وقت یک بار میرم سراغ اتاق دخملی..یه سری خورده ریز رو جمع میکنم (مارک لباس، قاشق پلاستیکی،مداد شمعی شکسته،مجله پاره شده و...)بقیه وسایل رو هم میزارم تو کتابخونه اش. زیاد سخت نمیگیرم که چی کجا باشه اسباب بازی مال بازیه و چه بهتره که وسط هال و اتاق و......ولو باشه.(البته نه وقتی مهمون داریم!) .

۱ نظر:

sahar گفت...

قربونش با اون لباسای خوشگلش ...کاش عکس میگرفتی ازش عروس کوچولو ی مارو خیلی خیلی دلم براش تنگ شده