28 اردیبهشت ماه 1389
یک روز دل انگیز بهاری اگه شانس با من یاری کنه و البته آرام خانوم همکاری، ساعت هشت و نیم صبح با صدای آزاده آزاده از خواب بیدار میشم. یعنی از تو تخت بلند میشم .اگر هم دخترک زودتر از خواب پاشه مثلا ساعت 7 بنده هم همون موقع از تخت بلند میشم و میرم سراغ دخمل سلام و صبح بخیر و بغل و ابراز محبت آرام به مامان آزاده. با همون صدای خواب آلودش تا چشمش به عروسکهاش میفته شروع میکنه به تعریف نی نی اومد شیر رفت و..... بعد هم می می. می می بخورم.......و بلافاصله بعد از اون نی نی.آزاده نی نی بزار (یه زمانی ناراحت بودیم چرا دخترمون سی دی های بیبی انیشتین رو دوست نداره حالا گله میکنیم که چرا هی میخواد اون رو تماشا کنه و نمیتونیم ترکش بدیم)....خلاصه منم در همون حال صبحانه رو حاضر میکنم و طبق فرمایش دخترک جلوی تی وی صبحانه میل می شود (بازم بر خلاف اصول روانشناسی و بر خلاف قبل که روی صندلی غذاش غذا میخورد. تا اینجا دو تا غلط!)منم میشینم کنارش و با هم مییم تو سی دی چی هست و...
آرام میگه گوشم درد گرفت (دد گفت با اخم و ناراحتی) دونه دونه کنترلها رو بر میداره و تی وی و ضبط و پلیر رو خاموش میکنه.
بعد هم روز ما آغاز میشه.....هر کاری که میکنه هر چی میپوشه هر چی رو که میگه قبلا من حتما باید ببینم و گوش بدم......دخترم میخواد تو همه شیرین کاریهاش منو شریک کنه.......منم میبینم و میخندم و براش ذوق میکنم......بدین ترتیب روزی هزار بار میگه آزاده آزاده آزاده...یه وقتهایی مامان آزاده یه وقتهایی هم تو آشپزخونه مشغول کدبانوگری هستم و آرام منو صدا میزنه منم هزار بار میام و میرم و دستکشهامو در میارم و گوش میدم و....البته آخرش کمی تا قسمتی عصبانی شده از آرام خواهش میکنم بزاره من کارم تموم بشه و میام پیشش .
با تلفن که حرف میزنم اونهم میاد میگه الو کنم......بیشتر هم گوش میده تا حرف بزنه و اغلب با داییش حرف میزنه تا صداش رو میشنوه میگه کامپوتر..بازی ..دو دو بازی.موس بازی اخرش هم خداسس.....یه موقعهایی هم تا گوشی رو میدم بهش میگه خداسس خداسس یعنی حوصله حرف زن ندارم و همین کافبه!
موقع غذا درست کردن میاد و پیاز و فلفل دلمه و قارچ و هر چی که دستمه میخواد.گوشت هم میخواد ! الان هم یاد گرفته خودش میاد میگه خامه بپزیم بوخوریم..تازه بهم یاد اوری هم میکنه که نسوزه غذا.......
جارو هم وقتی دستمه آرام هم باید بیاد و باهاش جارو کنه تی رو هم که عاشقشه و وقتی بهش میدم چنان با غرور این کار رو میکنه و لبخند فاتحانه ای میاد روی لبش
تا جانماز باباش پهن میشه میره مهر رو برمیداره ومیزاره تو کمد...تازگیها نماز خوندنش هم کاملتر شده
موقع پوشک عوض کردن میره و من به دنبالش یه موقعهایی هم به ضرب و زور تهدید که دیر شده و نمیریم پارک و.. حاضره بیاد....عاشق اینه که بگیم بیا و اون فرار کنه و ما دنبالش بریم......آرام میگه بریم پارک منم میگم بریم بریم رفتیم رفیتم اونهم حرفهای منو تکرار میکنه
دیگه کمتر رو صندلی غذاش میشینه و به قول خودش میشینه رو صندلی خودش پشت اپن آشپزخونه.......دو قاشق هم که میخوره پیشبندش رو باز میکنه و میگه سی شدم(سیر شدم )یعنی دیگه اصرار نکن فایده نداره
لباسهای تمیز رو هم به من کمک میکنه و از ماشین در میاریم دونه دونه میگه این باباس این آزاده اس....جوراب خودمه .......شلوار خودمه ...بعد هم با هم سر سبد لباسها رو میگیرم و میبریم این کار رو هم خیلی جدی انجام میده
هنوز هم عاشق کفش و ساعت و لباس و روسریهای منه بیرون هم که میخوای بریم یه روسری میده به من یکی خودش برمیداره و سرش میکنه.....عیدک (عینک ) خودش رو هم همیشه باید ببریم
عاشق حمومه ..بریم حموم آب باز کنم بوشوریم گیه کدم (گریه کردم) موهامو بوشورم(یعنی موقع شستن موهام گریه میکنم )
یه موقعهایی وقت خواب میگم آرام شب بخیر بگو بریم لالا هر چی دم دستش میندازه تو تختش تا با هم لالا کنن...دمپایی قابلمه دفتر و....
عاشق نانای و بیشتر از اون عاشق آهنگ حالم بده و عسل خانوم و سوسن خانومه.روزی شونصد بار حالم بده رو گوش فرا میدهیم
ادامه در پست بعد..........
۲ نظر:
خیلی کاراش بامزه است ....امان از این مامان مامان گفتنشون که انگار از دهنشون نمیافته .........ولی خیلی خیلی شیرینه عزیزدل منه ...دلم خیلی براش تنگ میشه
وافعا الان قشنگترین و دوست داشتنی ترین زمان بچگیه. کلی کلمات جدید و خوشگل. با کلی دستورای ریز و درشت. قربون خداسس گفتنش هم بشم. ببوسش از طرف من.
ارسال یک نظر