دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

24 ماهگی

24 خرداد 1389


دخترک  من دو ساله شد.دارم خاطرات بارداری و زایمانم رو مرور میکنم.روز چهارشنبه 22 خرداد ساعت ده دقیقه به هفت صبح دختر کوچولو در بیمارستان مادران به دنیا اومد.

یک سال اول و به خصوص شش ماه اول خیلی دیر گذشت یه نوزاد بود با تمام مراقبتهای شبانه روزی.کمترین زمان شیر خوردن دخترم نیم ساعت بود که اونهم اکثرا میشد 45 دقیقه بعد از اون سعی در گرفتن آروغ ! که اصلا هم موفق نمیشدم و بعد هم تعویض پوشک و دوباره پروسه تکرار میشد.یادم میاد وقتی برای چک آپ میبردمش دکتر صبح بهش شیر میدادم و دخترک سینه منو ول نمیکرد خلاصه وقتی دخترک رضایت میداد نوبت پوشک عوض کردن و لباس عوض کردن بود تا زنگ میزدم آژانس بیاد دوباره وقت شیر خوردن بود و.......به مطب هم نرسیده بدو بدو میرفتم تو یه اتاقی و شیر میدادم.در واقع من پستونک آرام بودم و همش دوست داشت تو بغلم و زیر سینه ام باشه.وقتی گرسنه میشد سرش رو کج میکرد و دهنش رو باز.شبها شیر میخورد و میخوابید و اگر هم خوابش نمبرد میزاشتمش تو تشک بازیش و لالا. بعد از اون حدود سه ماهگی میزاشتمش تو تخت و پارکش و قصه میگفتم براش بعد از اتاق میومدم بیرون و تا یک ربع بعد دختر کوچولو خوابش میبرد.قصه "گریه نکن کلاغک" همون کلاغی که مامانش رفته بود براش غذا بیاره و دیر کرده بود و ببعی و هاپو و خرگوش و پیشی میخواستن از غدای خودشون به کلاغک بدن، قصه "خرس تنبل و خرگوش دانا" همون خرسی که کار نمیکرد و حیوونهای جتگل تصمیم گرفتن هر کدوم برای خودشون خونه ای بسازن تا خرس هم به فکر بیفته و سر و سامون بگیره ، قصه "روز تولد تدی " همون خرس کوچولویی که به مناسبت تولدش ده تا هدیه از دوستهاش میگیره ، قصه "حسنی و غول تنبلی" همون حسنی که همش خواب بود و بالاخره دوستهاش به بهانه کلوچه های خوشمزه کشوندش تو کوچه تا فوتبال بازی کنه ، قصه " روباه ناقلا و مرغ دانا " همون روباهی که خودش رو به شکل مرغها در آورد و رفت سراغ جوجه ها ، قصه "علی کوچولو گم شده" همون علی کوچولوی هفت ساله که دست مامانش رو تو بازار ول کرد و گم شد ، قصه " تپلی میاد تو قصه ها با سرفه ها و عطسه ها " همون تپلی که تو زمستون لباس تنش نکرد و رفت تو برف و سرما ، قصه "علی کوچولو میخوای چیکاره بشی ؟" همون علی کوچولوی هفت ساله که تو جشن تولدش هر کس یه شغلی رو بهش پیشنهاد میکرد و ...

دخترم رو ساعت حدود یک ربع به نه میبردم تو تخت و تا قصه میگفتم میشد ساعت نه و تا ساعت نه و ربع هم خواب بود.هر وقت شبها میرفتیم بیرون باید تا ساعت 8 میرسیدیم خونه. تا برسیم خونه من استرس خیلی بدی داشتم چون نمیخواسم ساعت خواب  آرام بهم بریزه.

برنامه حمومش هم خیلی منظم تر از الان بود! یک روز در میون حموم و شیر و ماساژ.دخترم هم خیلی آروم بود تو حموم و خوشش می میومد.تا شش ماهه اول خوابیده حمومش میکردیم.اولین حموم و حموهای دوران نوزادیش هم به عهده آقای همسر بود. هم من بخیه داشتم و هم اینکه شستن موجود به اون ظریفی یه کم سخت بود. البته این برنامه خوابیدن و ماساژ بعد از دوران نوزادیش بود .دیگه کم کم نزدیک سه ماهگیش بود که خواب شبش هم طولانی تر شده بود و حدود دو بار بلند میشد برای شیر.قبل از اون هر دو ساعت شیر میخورد.شب ساعت 12 میخورد و دوباره نیمه های صبح از صدای نق زدنش تو خواب میفهمیدم گرسنه است. یه مدت هم ساعت میزاشتم حدود سه و نیم شب تا بهش شیر بدم اگه منتظر میشدم خودش از گرسنگی بیدار بشه بعد از شیر خوردن دیگه خوابش نمیبرد.

دخترکم در طول روز خیلی خیلی کم خواب بود و اکثر اوقات هم اصلا نمیخوابید.به جز ماه اول هم که همش سینه میخواست بقیه اوقات دختر آروم و خوش اخلاقی بود.البته من رو در نقش پستونک در ماههای بعد رو نباید فراموش کنید . می می برای آرام در نقش یه آرام بخش قوی بود. 

۱ نظر:

سحر گفت...

پس اسمتو باید بذاریم مامانی پستونکی ....روزگار سختی بود ولی نتیجه خیلی شیرینی داره .....ارام عزیزه