سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۹

در ادامه پست قبل

25 خرداد 1389

دخترم از حدود پنج ماهگی غذا خوردن رو شروع کرد اوایل آب سوپ سبزیجات.در مورد بچه بعدی تا آخر شش ماهگی فقط بهش شیر میدم.:))) بعدش هم که مصادف شد با دندون در آوردن از تقریبا نه ماهگی که دیگه اصلا و ابدا به غذا لب نزد و فقط شیر.آی من حرص خوردم آی حرص خوردم....شبها هم تو هال بهش شیر میدادم تا خوابش نبره بعد میبردم تو تختش.....یه بار انقدر خسته بود که با شیر خوابش برد و تکرار این عمل همانا و عادت به اون همانا....تا یک سالگی همینطور میخوابید دوباره تصمیم گرفتم طبق عادت قبل بزارم خودش بخوابه ولی مگه میشد تا میزاشتمش تو تخت جیغ و داد و گریه و.....منم منصرف شدم.مثلا میخواستم بعد از شیر هم نصفه شبها بهش آب بدم تا دندونهاش آسیب نبینن ولی باز مگه میشد ؟به زور دهنش رو باز میکردم و اونهم دهنش رو میبست و تو خواب نق میزد این پروژه هم منتفی شد.

تا حدود 13 ماهگی آرام تو تخت و پارکش کنارتخت ما میخوابید از همون نوزادی اونجا میخوابید.دیگه تصمیم گرفتم تا هوا خوب بود و تابستون بود تختش رو ببرم تو اتاق خودش.اتاقش کوچیک بود تخت و کمد و کتابخونه تمام فضای اتاقش رو گرفته بودخلاصه هزار بار این تختش رو جا به جا کردم اینور اونور بالا پایین تا آخر سر گذاشتمش کنار دیوار تا مثل جای قبلیش بشه.خودم هم اومدم با پتو تو اتاقش خوابیدم خواب که چه عرض کنم نصفه ام رو سرامیک نصفه ام زیر تخت!!آرام هم نامردی نمیکرد و هزار بار از خواب بیدار میشد و شیر میدادم و دوباره میزاشتمش تو تخت باز یه ساعت دیگه بیدار میشد......تا حدود ساعت یک میخوابید و بعدش هی بیدار باش......وقتی صداش رو از تو هال میشنیدیم میگفتیم وای بیدار شد!یه بار حساب کردم از ساعت یک تا 5 صبح حدود شش بار بلند شد.کمرم خورد میشد همونطوری خوابیده بلند ش میکردم و رو زمین مینشستم و دوباره همونطوری میزاشتمش تو تخت.....له و لورده بودم صبحها. دیگه بعد از یک هفته دیدم نمیتونم ادامه بدم تو هال خوابیدم آقای همسر هم بعد از چند روز به من ملحق شد.شاید دو ماهی هم اینطوری بود تو این مدت حدود یک ماهش بیدار میشد با گریه و نمیخوابید و میخواست ساعتها زیر سینه من باشه و منهم واقعا دیگه نمیتونستم....آخرش هم میومد پیش ما به زور میخوابید و منهم نمیخواستم عادت کنه........دقیقا نمیدونم به خاطر عوض کردن اتاقش بود یا نه........خلاصه شبها تصمیم میگرفتم برم پیش یه مشاور بگه دخترم چش شده و صبحها یادم میرفت.البته همون موقعها بود که دندونهاش هم در حال در اومدن بودن.

خلاصه ما هم رفتیم تو اتاق خودمون. ولی اصلا نمیتونستم تحمل کنم یه چیزی تو اتاق کم بود..انگار اتاق خالی شده بود اصلا نمیتونستم بخوابم یک سال و خورده ای دخترکم کنارم بود و الان مستقل شده بود.یه شب هم وقتی با گریه آرام بیدار شدم (حدود دو بار شبها بیدار میشد ) بصورت ضربتی تصمیم گرفتم دیگه بهش شیر ندم و آب بدم....یه شب دو شب سه شب چهار شب پنج شب و .حدود یک ماه بیدار میشد و تو خواب وبیداری گریه میکرد و اشک میریخت و می می  می  می......خیلی سخت بود دخترکم تو آغوشم گریه میکرد و منم مصمم بودم به خاطر خودش این عادت رو از سرش بندازم.بعدش هم مگه خوابش میبرد هزار بار من میرفتم و میومدم و قصه و.......تا اینکه کم کم عادت کرد که وقتی بیدار میشه بهش آب بدم و دوباره میخوابید.بعد از اون هم که دیگه بلند نمیشد و تا صبح لالا.هم من بهتر میخوابم و هم خودش خیلی بهتر میخوابه روزها که نمیخوابه بهتر که این خواب شبانه کامل باشه.البته قبل از اون عادتش داده بودم با قصه بخوابه و بدون شیر.حدود نیم ساعتی قصه میگفتم ومیومدم از اتاق بیرون.

این وسطها هم گاهی برنامه بهم میریخت و آرام گریه میکرد و می می میخواست ونمیخواست بخوابه و.......

یه چیز دیگه هم اینکه تا یک سالگی صبحها راس ساعت هفت و نیم بیدار میشد.یادمه یه بار تا نه ونیم خوابید و من انقدر رفتم اینور اونورش کردم تا بیدار شد اخه نگرانش شده بودم.شب هر ساعتی میخوابید هفت و نیم بیدار بود و به محض اینکه چشمهاش رو باز میکرد شروع میکرد به سر و صدا و بازی میخواست.الهی که من قربونت برم کوچولو جونم.

نمیدونم اینکه شبها بهش شیر ندادم و یا اتاقش رو جدا کردم اون موقع کار درستی بود یا نه.بالاخره این کار باید انجام میشد ولی شاید چند سال بعد هم اتفاقی نمی افتاد.دلم نمیخواست اذیت بشه دخترکم.

۱ نظر:

الهه گفت...

این عروسک خوشگل و شیرین زبونت را یک ماچ محکم بکن.خیلی دوست داشتنیه. بوزززززززززززززززز