پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹

دخترکم

16 دی 1389

بنام خدا

یک ساعت ایستادم تا آرام خانوم بیان لباس بپوشن بریم ددر.....از اینور خونه داد میزنم آراممممممم بیا دیگه من خسته شدم. آرام هم متقابلا از آن سوی خانه فریاد میزند خسته نباشیییییییی آزاده

آقای همسر از راه میان و میگن چقدر از این ترافیک خسته شدن و فلان و بهمان و.........آرام هم میگه خسته نباشی بابا
کلا هر موقع از هر چیزی خسته بشیم و مخصوصا از دست شیرین کاریهای خانوم آرام یه خسته نباشی مهمونمون میکنه

به آرام میگم سلام..بهم جواب میده سلام به روی ماهت

یه بار موقع خواب گفت من نمیخوابم منم گفتم خوب تو بشین توتخت در ودیوار رو نگاه کن!چند شب پیش باباش بهش شب بخیر گفته آرام هم گفته من که نمیخوابم میخوام در و دیوار رو نگاه کنم.

داشت سرفه میکرد میگم چی شده آرام؟میخنده میگه زبونم با دهنم تصادف کرد.

تی وی داشت اعضای بدن انسان رو رو ماکت نشون میداد پرسید این چیه؟براش توضیح دادم.....پرسید  شبیه چیه؟بهش گفتم....بعد 
ازچند بار باز میپرسه..بهش میگم....آخر سر میگه نه آخه شبیه چی میتونه باشه؟؟؟

مثل همیشه هم خانوم جارو میشه خانم فروشگاه میشه خانم پزشک میشه خانم پرستار میشه و........

۱ نظر:

سحر گفت...

بخدا این دختر کاریکلماتور میگه ...الهی وزبونش با دهنش تصادف کرده اخه؟؟؟؟؟؟؟