8 تیر ماه 1390
این چند وقته چه خبر بوده؟
آرام خانوم ماشالله هر روز بیشتر از روز قبل شیطونی میکنه و دیگه هم حرف ما رو قبول نداره و مرغش یه پا داره و...خلاصه خودش برای خودش تصمیم میگیره و کاری به کار ما نداره.
چند وقت پیش موقع خواب حوصله نداشت و به باباش گفته که ازاتاقم برو...باباش هم گفته مگه با من قهری؟آرام هم گفته آره شبها خسته ام باهات قهرم صبحها که سرحالم باهات خوبم. ((:
آرام تو تختش بود و داشتیم بهم شب بخیر میگفتیم.بهش گفتم آرام چطوری دعا میکنی؟دستهاش رو برد بالا و گفت اینطوری. بهش میگم نه منظورم اینه که چی میگی؟از خدا چی میخوای؟گوشواره و گردنبند میخوام ! دیگه چی میخوای؟ غذا میخوام پتو میخوام عروسک میخوام .خوب به خدا چی میگی؟میگم خدا این چیزمیزا رو که میخوام بهم بده.
آرام منو دوست داری؟آره
دیگه کی رودوست داری؟بابا و دایی و عمه و..همه رو اسم میبره.کی رو دوست نداری؟کله پاچه رو!
کتاب پینوکیو رو با هم خوندیم و این ورژنش برخلاف بقیه ماجرای خر شدن پینوکیو!! رو هم داشت.....آرام صبحانه اش رو نخورده بود بهش میگم آرام بخور دیگه این کار بدیه دیدی پینوکیو کارهای بد میکرد.......اونهم میگه آره خر شد....من چرا خرنمیشم؟؟؟میشی اگه نخوری!!چرانمیشم پس؟؟(گیر سه پیچ داده بود)
میره سراغ لوازم آرایش من و بهم میگه آخه من دخترم باید آرایش کنم.....آخه من دخترم باید دامن بپوشم....من یه دختریم اسکیتم صورتیه ای........روسریم صورتیه اخه من دخترم
روسری سرش میکنه و با صندلها و دامنش و میاد از من خداحافظی میکنه و میگه مامان من دارم میرم مدرسه بعد میره تو اتاق و داد میزنه من دارم مشقهامو مینفیسم........بچه ام عاشق مهد کودک و مدرسه است.
آشپزیش هم پیشرفت کرده دیگه به کاسه و قابلمه و آب راضی نمیشه میگه حبوبات و ماکارونی و چایی بهم بده و یه معجونی هم درست میکنه به قول خودش عالی!!
یه موقعهایی هم به زور میاد به من خوراکی میده میگه بخور خاصیت داره برات.
چند روز پیش دیدم دور از آینه ایستاده دستهاش رو هم گرفته جلوی صورتش میگم آرام چیکار میکنی؟میگه از خودم ترسیدم!میومد جلوی آینه و قیافه اش رو ترسناک میکرد و بعد هم مثلا میترسید.بالاخره اگه تنها باشی و بدون همبازی مجبور به خلاقیت هم میشی دیگه.
حدود پنج ماه پیش رفتیم کانون پرورش فکری و هر چی اسباب بازی و وسیله کمک آموزشی متناسب با سنش رو خریدیم....البته الان اونهایی که قابل خراب شدن بودن خراب شدن و بقیه هم تو آشپزی مورد استفاده قرار گرفتن و انصافا هم بعضی هاشون بعد از یه بار بازی حوصله آدمو سرمیبردن.
نقاشی دخترکم هم تو این چندماه پیشرفت کرده یه بیضی یا دایره میکشه با چشم و دماغ و دهن و مو و دست و پا.رنگ آمیزیهاش هم منظم تر شده.
میره کتابهای منو میاره خیلی جدی شروع میکنه به خوندن و خیلی قشنگ فی البداهه قصه میسازه و مثلا از روی کتاب کلمه به کلمه برای من میخونه.
این چند وقته چه خبر بوده؟
آرام خانوم ماشالله هر روز بیشتر از روز قبل شیطونی میکنه و دیگه هم حرف ما رو قبول نداره و مرغش یه پا داره و...خلاصه خودش برای خودش تصمیم میگیره و کاری به کار ما نداره.
چند وقت پیش موقع خواب حوصله نداشت و به باباش گفته که ازاتاقم برو...باباش هم گفته مگه با من قهری؟آرام هم گفته آره شبها خسته ام باهات قهرم صبحها که سرحالم باهات خوبم. ((:
آرام تو تختش بود و داشتیم بهم شب بخیر میگفتیم.بهش گفتم آرام چطوری دعا میکنی؟دستهاش رو برد بالا و گفت اینطوری. بهش میگم نه منظورم اینه که چی میگی؟از خدا چی میخوای؟گوشواره و گردنبند میخوام ! دیگه چی میخوای؟ غذا میخوام پتو میخوام عروسک میخوام .خوب به خدا چی میگی؟میگم خدا این چیزمیزا رو که میخوام بهم بده.
آرام منو دوست داری؟آره
دیگه کی رودوست داری؟بابا و دایی و عمه و..همه رو اسم میبره.کی رو دوست نداری؟کله پاچه رو!
کتاب پینوکیو رو با هم خوندیم و این ورژنش برخلاف بقیه ماجرای خر شدن پینوکیو!! رو هم داشت.....آرام صبحانه اش رو نخورده بود بهش میگم آرام بخور دیگه این کار بدیه دیدی پینوکیو کارهای بد میکرد.......اونهم میگه آره خر شد....من چرا خرنمیشم؟؟؟میشی اگه نخوری!!چرانمیشم پس؟؟(گیر سه پیچ داده بود)
میره سراغ لوازم آرایش من و بهم میگه آخه من دخترم باید آرایش کنم.....آخه من دخترم باید دامن بپوشم....من یه دختریم اسکیتم صورتیه ای........روسریم صورتیه اخه من دخترم
روسری سرش میکنه و با صندلها و دامنش و میاد از من خداحافظی میکنه و میگه مامان من دارم میرم مدرسه بعد میره تو اتاق و داد میزنه من دارم مشقهامو مینفیسم........بچه ام عاشق مهد کودک و مدرسه است.
آشپزیش هم پیشرفت کرده دیگه به کاسه و قابلمه و آب راضی نمیشه میگه حبوبات و ماکارونی و چایی بهم بده و یه معجونی هم درست میکنه به قول خودش عالی!!
یه موقعهایی هم به زور میاد به من خوراکی میده میگه بخور خاصیت داره برات.
چند روز پیش دیدم دور از آینه ایستاده دستهاش رو هم گرفته جلوی صورتش میگم آرام چیکار میکنی؟میگه از خودم ترسیدم!میومد جلوی آینه و قیافه اش رو ترسناک میکرد و بعد هم مثلا میترسید.بالاخره اگه تنها باشی و بدون همبازی مجبور به خلاقیت هم میشی دیگه.
حدود پنج ماه پیش رفتیم کانون پرورش فکری و هر چی اسباب بازی و وسیله کمک آموزشی متناسب با سنش رو خریدیم....البته الان اونهایی که قابل خراب شدن بودن خراب شدن و بقیه هم تو آشپزی مورد استفاده قرار گرفتن و انصافا هم بعضی هاشون بعد از یه بار بازی حوصله آدمو سرمیبردن.
نقاشی دخترکم هم تو این چندماه پیشرفت کرده یه بیضی یا دایره میکشه با چشم و دماغ و دهن و مو و دست و پا.رنگ آمیزیهاش هم منظم تر شده.
میره کتابهای منو میاره خیلی جدی شروع میکنه به خوندن و خیلی قشنگ فی البداهه قصه میسازه و مثلا از روی کتاب کلمه به کلمه برای من میخونه.
۱ نظر:
ای جان دلم ...از خنده مردم از دستش ...چرا خر نمیشم هههههههه...از داداش کوچولو کجا مینویسی ازاده جون ؟
ارسال یک نظر